مدتی پیش یکی از دوستانم در تلگرام متن زیر را برایم فرستاده بود:


“من فکر میکنم پس،من هستم “رنه دکارت”
من احساس میکنم پس،من هستم “آندره ژید”
من عصیان میکنم پس،من هستم “آلبرت کامو”
اما من،در این نیمه شب، بشدت با این اندیشه دست به گریبانم که: “من کدامم”؟ یا آنکه دیگران همه میشناسند؟ یا آنکه خودرا در پناه این «نمود» نهان کرده است؟ نمیدانم چرا آرزومندم که از وحشت این تردید، در پناهگاه این معنی آرامش را احساس کنم که: «من هیچ‌یک از این دو نیستم»
.
از هنگامیکه دریافته‌ام بجای آنکه بگویم:«من اینم» میتوانم گفت:«من این است» از یافتن خود یکسره نومید شده‌ام چه،اگر خودرا یافتم که :فلانم،میتوانم آنرا در این جمله بیان کنم که:«من فلان است». پس متکلم در این میان کیست؟ من اکنون نسبت به آنکه گفت:«هرکه خودرا شناخت ، خدا را شناخت» بدبین شده‌ام که نکند میخواسته بگوید:«خداشناس کسی است که به یک توهم دلبسته است».
علم حضوری: این یک دروغ مصلحتی است تا اندیشه را از ورود به اندرون پر از «من» آدمی بازدارد.
من احساس میکنم همواره آنکه می‌اندیشد با آنچه اندیشیده میشود جدااست و نیز آنکه حس میکند با آنکه میاندیشد. و از همین رواست که در میان این همه «من» از یافتن «من» واقعی در خویش نومید میشوم و گاه از بودنش. و دراین حالت است که دوست میدارم همه ی این من‌هایی را که در خود میابم به یک حقیقت مرموز «جزمن» نسبت دهم و اینها همه را جلوه‌های او بدانم.اما میترسم سخنم با آنچه عارفان و فیلسوفان و صاحبان مذاهب میگویند نزدیک شود.پس چه بهتر که در همین حیرت بمانم و از جستجوی خویش بازگردم.
.
ای خدای بزرگ! تو چه باشی و چه نباشی،من اکنون سخت به تو نیازمندنم.تنها به این نیازمندم که تو باشی.
ای انسانها! آن روز که یقین کردیم در این جهان خدایی نیست، انسانی ترین وظیفه‌ای را که درخود احساس میکنیم این خواهد بود که نومیدانه اما به سرعت دست بکار ساختن یک «انسان جاوید» شویم تا پس از ما ، نشاط صبح و عفت سپیده‌دم ، اندوه ملایم غروب و اسراری را که در دل شبها،چشم‌انتظار «کسی» هستند تا آنها را درک کند و این هستی تشنه‌ای را که همواره در جستجوی دست اندیشه‌ایست که اورا بنوازد،دریابد.
اکنون در چهره‌ی این هستی تنها و در چشمان این آسمان معصوم،بیم حسرت‌آمیزی را میخوانم که روزی اگر «انسان» را از دست بدهند چه خواهند کرد؟”

 در انتهای متن نوشته شده بود دکتر علی شریعتی.
هرکس کمی با نوشته‌های آن مرحوم آشنا باشد میداند که این ادبیات کمی غریب است.هم لحن هم کلمات و هم مفهوم…
بعد از خواندن متن، بادی به غبغب گرفتم و سریعا به کسی که پیام را فرستاده بود گفتم که نوشته جعلی است! طوری که گویی مولف خودم هستم! از زیر و بم اندیشه‌اش خبر دارم!
حتی آنرا تا انتها نخواندم(البته این درمورد بیشتر پیامهای تلگرامی صادق است.جایی که محل آموزش و یادگیری نیست را به زور نمیتوان آموزشی کرد. بعید میدانم کسی که در تلگرام نیچه میخواند درباره آن فکر کند…هایلایت کند…نوت بردارد…جایی آنرا یادداشت کند تا دوباره به آن بازگردد…نهایت‌کارمان فوروارد کردن است!)

پس از مدتی دیروز همین متن را در کتاب اسلام‌شناسی دکتر شریعتی (درسگفتار های دانشگاه مشهد) خواندم.بگذریم که چقدر از قضاوت سریع خودم عصبانی بودم…
دکتر این مقاله را در سال ۱۳۳۴ (در حدود ۲۲ سالگی) نوشته است. به نظرم خالی از لطف نیست که ببینیم تفکرات یک نفر مثل او چگونه در طول زمان متحول و متکامل میشود.این که یک شخصیت بزرگ همچون او چه فراز و نشیب های فکری و عقیدتی را پشت سر گذاشته است و کسی که در این نوشته فیلسوفانه( البته از نظر خود ناپخته) مینویسد و در باقی عمر تماما فلسفی و انتزاعی اندیشیدن را نفی میکند و تفکرپرستان را مورد مذمت قرارمیدهد.او این نوسانات شدید را سرنوشت شوم همه ی جوانانی میداند که در جامعه‌ای زندگی میکنند که فرهنگشان دارای جهت و هدایت صحیحی نیست.
هدفم موافقت یا مخالفت با نوشته‌های بالا نیست. این نوشته تنها به من جرات بیشتری داد که حق اشتباه کردن به خودم بدهم. اینکه روزی از عقاید و تفکراتم بتوانم برگردم و در عین حال چاره‌ای ندارم جزاینکه براساس آنچه امروز میدانم اعتقاد ورزم و عمل کنم و بیان کنم که جز این، به قول او خیانت است…
اگر این تفکر را درست بدانید احتمالا شما هم مثل من ناچارا خواهید پذیرفت که نه یک راه بلکه راهها بسیار خطرناک و پر اشتباه اند ولی ما معیاری زمینی برای اطمینان بخشی نداریم…